|
دو شنبه 22 آبان 1391برچسب:, :: 13:8 :: نويسنده : باران
روزي کلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاهها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاهها نیست!بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشتهاند. فکر کرد که چگونه کلاهها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمونها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمونها هم از او تقلید کردند.به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاهها را جمع کرد و روانه شهر شد.سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوهاش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند ... كه براي پدر بزرگش افتاده بود برایش اتفاق افتاد. برداشت، میمونها هم همان کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمونها این کار را نکردند! یکی از میمونها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت: فکر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری؟ نظرات شما عزیزان:
سلام وب خوبی دارین موفق باشین...................
![]()
اجی سلام
کوکی باید حذف کنی درسته؟ اونجا راهنما داره اول toolsمیزنی بعد claer... بعد chcheفقط تیک میزاری اوکی میزنی همون c ..تموم مال منم شد درستش کردم اوکی.شب خوش اجی
با حال بود
![]() ![]()
![]() |